بعضی از آدم ها رو نمی شه بخشید ممکنه به زبون بگی بخشیدمش اما دلت یه چیز دیگه می گه و خدا نکنه همیچن اتفاقی بیافته زندگیش تباه می شه کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست سلام دوستان دلم واستون تنگ شده بود هر وقت می خواستم آپ کنم پشیمون می شدم نمی دونستم چی بنویسم آخه همه یه طبع شاعری دارن اما من نه بگذریم امسال هم داره تموم می شه چقدر زود گذشت ... انگار همین دیروز پای سفره هفت سین نشسته بودیم می خوام سال جدید رو با برنامه های جدید شروع کنم برام دعا کنید یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پُر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نیشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق،دل خونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو... من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یکجا باختم کردمت آواره صحرا نشد گفتم عا قل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر می زنی در حریم خانه ام در می زنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم دوستای گلم از این شعر خوشم اومد گفتم شما هم بخونید خوندنش خالی از لطف نیست مرسی از توجهتون این روزا واسه من خیلی دلگیر شده نمی دونم چرا ؟ خستگی مضاعف روحی و جسمی دارم دو روز با خدا قهر کردم (نماز نخوندم ) اما شب سوم یه خوابی دیدم که شرمنده خدا شدم خواب دیدم یه لیستی از اسامی دشمنان اسلام دستمه ابو جهل عمر ابو سفیان و ... خیلی تعجب کردم چه ربطی داشت داشتم خوابم رو تعریف می کردم که یه دفعه خواهرم گفت ایمانت ضیف شده پاشدم نمازم رو خوندم پشت بندش هم یه زیارت عاشورا که از شرمندگی خدا دربیام خیلی خجالت کشیدم نمی دونم چه سریه که هر وقت یه کار بد می کنم خدا زود نشونم می ده تو همین دنیا خوش به حال خودم که خدا دوستم داره خداوندا نمی دانم ... اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ،
آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی که بچه بودم
هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد
فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و
دعا کردم که خدا مرا ببخشد. هی با خود فکر می کنم ،
چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و
وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می
خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع
عرق است یا در نوع ریختن و خوردن (دکتر شریعتی )
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری




در این دنیای وانفسا کدامین تکیه گاه را تکیه گاه خویش سازم
نمی دانم خداوندا...نمی دانم
دراین وادی که عالم سر خوش است و جای خوش دارد
کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم
و می گریم خداوندا
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده پناهم ده
امیدم ده خداوندا که دیگر نا امیدم من و می دانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستم بار است
ولیکن من که می دانم
دگر پایان پایانم
و می دانم که آخر بغض پنهانی مرا بی جان و تن سازد
چرا پنهان کنم دردم؟
چرا با کس نگویم من؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فکر خویش ودر خویش اند گهی پشت وگهی پیش اند
ولی در انزوای این دل تنهاچرا یاری ندارم من که دردم را فرو ریزد؟
دگر هنگامه ترکیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم نمی دانم
ونتوانم به کس گویم... نمی دانم خداوندا
فقط می سوزم ومی سازم وبادرد پنهانی
بسی من خون دل دارم ولی بی آب وگل دارم
به پوچی ها رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمی دانم...
نمی جویم...
نمی پرسم...
نمی گویند...
نمی جویند...
جوابی را نمی دانند...
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در خویشم؟
چرا بی گانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
کلام آشنایی ده
خداوندا آشنایم ده... خداوندا پناهم ده...امیدم ده...
خداوندا در هم شکن این سد راهم را که دیگر خسته از خویشم
که دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم و صوتی زیر لب دارم
وبا خود میکنم نجوای پنهانی...که شاید گیرم آرامش
ولی ان هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانی ست
| Design By : RoozGozar.com |
